باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

نوشته چند مخاطب دو

1391/7/28 1:42
نویسنده : میم
219 بازدید
اشتراک گذاری

در سالهای سخت نوجوانی کتابهای زیادی خوندم و خودم جزئی از داستان شدم اسکارلت , آن شرلی , پر , جین ایر , بلندی های بادگیر , پرنده خارزار , بامداد خمار و خیلیهای دیگه که الان یادم نیاد با عشاقشون گریه کردم خندیدم عاشق شدم اما در همه ی زندگیم فقط یه نفر اومد که درکنارش احساس کنم خودمم و اون کسی نیست غیر از تو , تو که هیچ وقت این نوشته رو نمی خونی توئی که با وجودت به من معنا دادی با وجود تو دنیای من رنگ واقعیت گرفت و قبل از تو من در خیال قوطه ور بودم گرچه مادری داشتم که با چنگ و دندان منو با خود تا رویا هام پیش میبرد اما . . . وقتی تو اومدی معنای آرامش اهمیت امنیت برام واضح شد . شاید سالها طول بکشه تا آدم ها بفهمند چه گوهرهایی خدا براشون فرستاده شاید روزمرگی ها از یادها ببره که چه چیزهای با ارزشی دارن ولی این نمی تونه همیشگی باشه چون اونی که برامون فرستاده یادمون میندازه خدایا دیشب سالگرد ازدواج دو تا از محبوبترین ها پیش تو بود تو رو به این شب عزیز قسم میدم که روشنایی های شبهایم رو برام حفظ کنی مادرم , باران و پدرش . و کمکم کن در وظیفه ای که فکر میکنم به من محول شده ثابت قدم باشم .

پی نوشت : تمام این من های بکاربرده شده منظور من حقیر است

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

بابای مهتا
29 مهر 91 7:22
سلام وقت زیباتون به خیر ممنون که قابل دونستید و به وبلاگ زیبای خفته درخاک من هم سر زدید . ایشالا که همیشه شاد و سلامت باشید.
نسرین
29 مهر 91 9:31
یک آمین بلند برای آرزوهایت
خوشحالم که خوشحال و خوشبختی


ممنون و در مورد خوشبختی هر وقت خواستم این حس رو داشتم گاهی هم نخواستم و خودمو یکی از بدبخت ترین ها دونستم